گوشی را گذاشتم. گوشهی پارهی روزنامه در دست عرق کرده ام نم کشيده، جوهر دست نوشته ازهم وارفته و آدرس را ناخوانا کرده بود.
اسم خيابان به نظرم آشنا میآمد. آنرا جايی در همين اطراف ديده بودم. کجا؟ يادم نمیآمد. نقشه شهر را جايی زير ميز پيدا کردم .
خيابان خالی بود. باد می آمد. باد تکه های کاغذ و پلاستيک را با خود اينسو و آنسو می برد. باران نمیبارید. ابر سياهی، آسمان را پوشانده بود. با خودم فکر کردم: "حتما باران میآید."
بیهوده به دنبال زنگ گشتم. جای خالی زنگ روی ديوار، مثل جای خالی چشم تازه ازحدقه درآمده ای بود. اينجا و آنجا باران گچهاي دیوار را شسته بود. نمای ساختمان به صورت پيرزن مردهای شباهت داشت که آخرين اشک سرمه چشم و آرايش صورتش را در هم شسته باشد.
خانه هاآخرين نشانه های زندگی کارگران معدن زغال سنگ در اين خيابان بودند. زمانی که معدنها را بستند، آنهايی که توانستند از محله رفتند وآنهايی که نتوانستند آنجا پير شدند و يکی بعد از ديگری مردند. ساختمانهای خالی از سکنه هم تبديل به مخروبه های بی در وپيکرشده بودند.
از در ساختمان وارد نشده بودم که بو حالم را بهم زد. بوی تعفن تمام خانه را برداشته بود. از پلهها بالا رفتم ، در پاگرد اول ايستادم، دستمالم را درآوردم.
مدتی پشت در معطل شدم تا در با صدای قژقژ چندش آوری باز شد. انگار در آهنی دالان متروکی را بعد سالها بازمی کنند. از صدای در، تنم مورمور شد . چشمهايم را بستم. وقتی باز کردم، چارچوب در باز شده پيکر مچالهی پيرزنی سياهپوش را در خود قاب گرفته بود. نور شمعی که از پشت میتابيد آنقدر ضعيف نبود که چين و چروک صورتش را بپوشاند. رو سری ای سياه، سپیدی مويش را نپوشاندهبود. جواب سلامم را نداد اما از جلوی در کنار رفت تا وارد شوم. سالن نيمه تاريک مرددم کرد. داخل شوم يا نه؟ چند شمع در گوشه و کنار سوسو میزدند. چيز زيادی نمیديدم. داخل شدم. پيرزن در را پشت سرم بست.
بنظرلال می آمد، پس پشت خط چه کسی بود؟ جنس صدا قابل تشخیص نبود اما صدا، صدايی ساييده شده نبود؛ صدای اين پيرزن نمی توانست باشد.
در را که بست سرش را پايين انداخت و بهطرف انتهای سالن بهراه افتاد. راه رفتنش عادی نبود. با هر قدمی، بدنش به یک طرف لنگر میانداخت، يک جور با فلاکت خود را روی زمين کشيدن بود. به دنبالش رفتم.
چشمم به تاريکی عادت کرد اما بازهم چيزی نديدم. چيزی برای ديدن نبود. خانه خالی بود. خالی از هر وسيلهای. تنها چيزی که بهچشم میخورد، پردههای سياهی بودند که ديوارها و پنجرهها را پوشانده بودند.اگرخانه پنجرهای داشت.
پیرزن در سياهی راهرو فرو رفت و من به دنبالش کشيده می شدم. در انتهای راهرو پشت دری بسته، لحظهای ايستاد. در را بهداخل هل داد و از جلوی آن کنار رفت. داخل شدم . پيرزن هم بهدنبالم وارد شد و در را بست.
دو شمع اتاق را روشن می کردند. به اطراف نگاه کردم. چيزی جر يک تخت آهنی در اتاق نبود. چند قدم به طرف تختخواب رفتم.
منشاء بوی بد با بدنی برهنه، بر روی شانه، رو به در، روی تخت افتاده بود.حجمی وارفته که در وسط تخت پخش شده بود وخرخر میکرد. تنها قسمت شکل گرفتهی بدنش، شکمی باد کرده بود. سرتاسر بدنش را مو پوشانده زن يا مرد بودنش را نمیشد تشخيص داد.از شکمش که می گذشتی، مثل يک لکه جوهر سياه پخش شده بود، که هیچ حجمی نداشت.
از دهانم صدايی مثل سلام خارج شد. جوابی نداد؛ صدای خرخرش بلندتر شد. سينهاش با هر دم و بازدم، به شدت و نامنظم، بالا و پايين میرفت.
جلوتر رفتم. جايی که بتوانم صورتش را ببينم. چشمها و دهانش بسرعت باز و بسته می شدند. نگاهش بیحرکت به سقف خيره مانده و آب دهانش تمام بالش را خیس کرده بود. صورتش از لکه وتکههای غذا پر بود
گلولهاي چرک و مو دستش را هر چند لحظه یکبار دراز می کرد و به سختی چیزی از سينی کنار تخت بر میداشت، بین انگشتهایش میمالید و در دهانش فرو میکردو آن را فرو میداد. چه میخورد؟ قابل تشخيص نبود.
نمیدانم چقدر گذشت که به یاد آوردم برای چه به اينجا آمدهام. احساس عجز میکردم.
به پیرزن که پشت سرم ایستاده بود، نگاه کردم. درچهرهاش هیچچیز غير از چين وچروک نبود. به کندی پلک میزد. آنقدر بیتفاوت، که ربط تمام این بیربطیهای هجوم آورده به ذهنم را با خودش قطع میکرد. خواستم چیزی بپرسم که سرش را پایین انداخت و لنگرخوران از اتاق بیرون رفت.
حجم فروافتاده روی تخت، تکانی خورد. چرخيد و پشت به من کرد. گه گاه پاهايش را در شکم جمع و دوباره باز میکرد. به خودش میپيچيد و با هر حرکتی که به خود میداد از سوراخی در پشتش، جايی که میبایست مقعدش باشد، خون بيرون میزد. سوراخ با گوشتهای اضافی بهم آمده بود
خون سرخ نبود، خونچرک، خون ازدملی نيشتر خورده بود. او در حين پيچ و تاب خوردن، انگشتش را در سوراخ مقعدش میکرد، خودش را میخاراند و اطراف سوراخ را میکند. گويی میخواست راهی بسته را باز کند و بعد دستش را در دهانش فرو میبرد وتکههای زخم و پوست کنده شده را در دهان میگذاشت.
وجودی سرتاسر بيمار. موجودی متشکل از دو حفره. حفرهای که میبلعيد و حفرهای که بايد پس میداد. حالی گنگ و غیرقابل توصیف داشتم.بيماری برايم چيز جديدی نبود. بخصوص که من همهی آدمها را بيمارمی بينم؛ تنها شکل، نوع و زمان بروز بیماریشان با یکدیگر تفاوت میکند. با هر نطفهای که بسته میشود، اضمحلال آغاز میشود. با هر سلولی که تکثیر میشود، پايانی ديگر رقم میخورد. جسم و روح، در صف به انتظار نوبت ايستادهاند. بفرماييد داخل تابوت، امروز نوبت شماست.
اما اين حجم بیقاعده چيز ديگری بود. چه بايد کرد؟ نمیدانستم .
مدتها در میان آن حجم فشرده از ذرات متعفن در آن اتاق تاب آوردم وبه او نگاه کردم آنقدر طولانی که حتی ديگر بويی احساس نمی کردم.
قبل از آنکه از اتاق بيرون بيايم، متکايی را که در دستم مچاله شده بود، جلوی در انداختم. شمع جلوی در پت پتی کرد و خاموش شد. در را بستم و بيرون آمدم.
سيگارم را درخيابان روشن کردم و به آسمان نگاهی انداختم . هنوز هم باران نمیآمد.