کنسرت زولو برای گيتار و ارکستر اثر رودريگو در سال 1939 در پاريس نوشته و در سال 1940 در بارسلون برای اولين بار اجرا شد.

Joaquín Rodrigo Vidre (* 22. November 1901 in Sagunto, Valencia; † 6. Juli 1999 in Madrid
روانشناسی تحلیلی با ساختار و پویایی روان سروکار دارد. روان به خودآگاه و ناخودآگاه تقسیم میشود و ناخودآگاه در خدمت ترمیم نقش خودآگاه است. هرگاه نقش خودآگاه بیش از حد یکجانبه باشد، ضد ناخودآگاه آن به طور خود مختار پدیدار میشود تا تعادل آن را حفظ کند. ناخودآگاه این کار را در درون با رویاها و تصاویر قدرتمند انجام میدهد. بسیاری اوقات جزء ناخودآگاه میتواند برونی شود و آشکار گردد که در این صورت فرافکنی نام میگیرد. این کار میتواند شامل پاسخ عاطفی شدید نسبت به شخص دیگر یا موقعیتی خاص باشد. از ویکیپدیا
نه راهی به جلو داشتم ، نه به عقب. اين جمله نه تنها گويای وضع کنونی ام بلکه وصف موقعيت های فراوانی است که در زندگی با آن درگير بوده ام. هميشه شرايط بحرانی که برای خروج از آن، راههای متفاوتی وجود داشته است، به وحشتم می انداخته اند. راهی را انتخاب میکنم، دقيقهای بعد پشيمان میشوم و به راهی دیگر پناه میبرم و آنقدر اين پا و آن پا میکنم و در جا میزنم، که کلافه می شوم. عاقبت هم بدترين راه حل ممکن را بر می گزينم و بعد در مقابل عمل انجام شدهای قرار میگیرم که برای رهايی از آن نه راهی به پيش دارم و نه به پس. برخلاف گذشته اما، در ايجاد اين وضعيت مستقيما نقشی نداشته ام. اين ديگران بودند که مرا در اين مخمصه گرفتار کردند. مقصر چه کسی بود؟
مقصر شايد اين دو باشند که جعبه به اين بزرگی را چنان ناشیانه در پاگرد اين پلکان به اين کوچکی چرخانده اند که ديگر نه راهی به جلو مانده است و نه به عقب. گناهکار شايد هم کارمندان اين بخش از شهرداری باشند که هميشه ياغايبند و يا مريض و در نتيجه حل مشکل من بايد به دست اين دو کارآموز بيافتد .
اما نه. مقصر هيچ کس غير از تصوير او در آيينه نبود. گناه بر بر گردن او بود که ساعت ها جلوی آن مینشست، دست به گردن برهنهاش میکشيد، با حرکت تند سر، موهایش را بيکباره روی شانه چپاش میريخت و دندانه های شانه در را آيينه گم می کرد.
اگر بخواهم منصف باشم بايد اقرار کنم، که اين بار هم صليب اين گناه را خودم بر دوش می کشم . صليبی که با دست خود تراشيده ام. می دانيد؟ من با آدم ها با خودم و با هر کاری که می کنم مشکل دارم . شغلم نوازنده گی است. نوازنده بدی هم نيستم . مشکلم هم از همين جا آغاز می شود. بد بودن نيست که آزارم می دهد . اشکالم متوسط بودن است.نوازندهای متوسط در يک گروه متوسط. ." سولیست!" آن کلمهی جادويی بود که طنين آهنگش در گوشم مرا از خود بی خود می کرد!
نه راه به پيش داشتيم و نه به پس. صدای خشک کشيدن چوب بر ديوار گچی در گوش طنين می انداخت. جايی در پاگرد راه پلهای تنگ گير کرده بوديم. بايد برای بیرون رفتن از آن تنگنا فکری میکردند. فکر نمیکنم که راه نجات در دست اين دو باشد. به جای يافتن راه چاره هر کدامشان تلاش میکرد گناه را به گردن دیگری بياندازد. آنها نمیدانستند که گناه به گردن آن روز بود... آن روزی که او را موقع ورود به خانهاش ديدم. ناآشنا سعی میکرد کليدی را در قفل در بچرخاند، به تلاش دستهايش نگاه میکردم که سر بر گرداند و نگاهم کرد. همان يک نگاه کافی بود که چشمانش در ذهنم برای هميشه حک شود. ساعت نه صبح بود. هر روز همين موقع از آنجا میگذشتم. تا آن روز او را در آن جا نديده بودم. بود و من نديده بودمش و يا تازه به آن خانه آمده بود. نمیدانم. از آن روز به بعد، هر روز او را در همين موقع در حال ورود به آن خانه میديدم. نگاهمان اين اواخر باهم آشنا شده بود.
خواب آلود جلویم ایستاده بود، درچارچوب در نيمه باز. لباسش آنقدر نازک بود که سردم شد. از ديدنم در آنجا، فکر می کنم، تعجب کرد ه بود. سرخ شد يا انعکاس نور قرمز راهرو بر روی صورتش بود؟ آشنا سلام کرد. سلام کردم ، از جلوی در کنار رفت. داخل شدم.
اگر آنچه بود تنها به سادگی يک شهوت بود و بعد از آنکه آنرا در اتاقش چال کرده بودم، می رفتم و اگر او آن روز قبل از هر چيز، دستمزدش را طلب کرده بود، شايد برايم صفحه ی مچاله شده ديگری می شد که نيم نوشته کنده بودم. اما نه من رفتم و نه او تقاضايي داشت؛ آرام برخاست پيراهنم را تنش کرد ، دکمه هايش را نبست، نيمه برهنه جلوی آيينه نشست. در آينه به تصوير گردنش دست کشيد. در موهايش که بر روی شانه چپش ريخته بود و در روز های که از پی هم می آمدند و می گذشتند غرق می شدم و به خواب می رفتم،. نمی دانم تا کی؟ وقتی بيدار می شدم هنوز آنجا جلوی آيينه نشسته بود و در آيينه به من نگاه میکرد.
نه راه به جلو داشتم نه گريزگاهی به عقب. هيچ کدام جرات نگاه کردن به من را نداشتند. حرکات ناشيانهشان مرا بيشتر هراسان کرده بود. يکی از جلو و ديگری از پشت زور می آوردند . بايد قبل از اينکه ساکنان خانه میآمدند مرا از آنجا بیرون میبردند. تصور جماعتی که اطرافم های و هو کنند به وحشتم میانداخت. سالهاست که ازآدم ها وحشت دارم .
چارچوب آنها بوی عرق تن میداد و خاکستری بود. چارچوب من بوی لش مرده میداد و هیچ روزنهی نوری نداشت. چارچوبی که آنقدر حسابگرانه ساخته شده بود که درست قوارهی تن من بود وامکان هيچ حرکتی را به من نمیداد. دورتا دورم را دیوارهی صیقل خوردهی یکنواختی فراگرفته بود.
نه، يقين دارم. از اينکه نتوانستم و از او نگذشتم پشيمان نيستم. برای يک با ر هم که شده در زندگيم متزلزل نيستم . خوشحالم که نرفتم و آنجا ماندم. خو شحالم که آخرين تصويری که در ذهنم نقش بسته است تصو ير نگاه اوست در آينه. دستی که زنانه گردنی برهنه را نوازش می کند. مو های اش همچنان روی شانه چپش ريخته و تا روی پستان هايش را پوشانده است.
اشتباه می کنم. اين آخرين تصوير نبود. دستی در آينه پيدا شد . دستی که با گل دانی به طرف سر من پايين آمد. آرام آرام. تصويری که بر روی تصوير او در آينه افتاده بود. حالا خوب به ياد می آورم،آخرين تصوير، تصوير زنی نيمه برهنه در آينه بود که با موی پريشان، مات، به مردانی سياهپوش که پيکر بی جان مرا را در تابوت می گداشتند خيره شده بود. دلم می گيرد .دوست نداشتم که هيچ چيز تصوير او را در آينه مخدوش کند. برلين تابستان 2007

صورتک قسمتی از خودآگاه است که از طرف خود با جهان خارج سخن میگوید . صورتک با طبقه اجتماعی, شغل, فرهنگ و ملیت شکل میگیرد. انسان در موقعیتهای مختلف از صورتکهای گوناگون استفاده میکند، اما یک صورتک عمومی را میپذیرد که متعلق به سنخ کنشی برتر اوست.از ویکیپدیا








