دریاروندگان: July 2007 Archives

July 21, 2007

Joaquín Rodrigo

Concierto de Aranjuez                                                              

کنسرت  زولو برای گيتار و ارکستر  اثر  رودريگو در سال 1939 در پاريس نوشته و در سال 1940 در بارسلون برای اولين بار اجرا شد. 

                                                      

Joaquín Rodrigo Vidre (* 22. November 1901 in Sagunto, Valencia; † 6. Juli 1999 in Madrid

Posted by darya at 07:16 PM

July 19, 2007

صد سال تنهايی

                                            

اسم عکاس را نمی دانم.

 

Posted by darya at 02:07 PM

July 16, 2007

خودآگاه و ناخودآگاه

روان‌شناسی تحلیلی با ساختار و پویایی روان سروکار دارد. روان به خودآگاه و ناخودآگاه تقسیم می‌شود و ناخودآگاه در خدمت ترمیم نقش خودآگاه است. هرگاه نقش خودآگاه بیش از حد یک‌جانبه باشد، ضد ناخودآگاه آن به طور خود مختار پدیدار می‌شود تا تعادل آن را حفظ کند. ناخودآگاه این کار را در درون با رویاها و تصاویر قدرتمند انجام می‌دهد. بسیاری اوقات جزء ناخودآگاه می‌تواند برونی شود و آشکار گردد که در این صورت فرافکنی نام می‌گیرد. این کار می‌تواند شامل پاسخ عاطفی شدید نسبت به شخص دیگر یا موقعیتی خاص باشد. از ویکی‌پدیا

 

 

Posted by darya at 12:43 PM

July 15, 2007

"سوليست"، کم رنگتر از سياه، خاکستری کمی تيره: يک داستان کوتاه

  نه راهی به جلو داشتم ، نه به  عقب. اين جمله نه تنها گويای وضع کنونی ام بلکه وصف  موقعيت های فراوانی است که  در زندگی  با آن درگير بوده ام.  هميشه شرايط بحرانی  که برای خروج از آن‌، راه‌های متفاوتی وجود داشته است،  به وحشتم می ‌انداخته اند. راهی را انتخاب  می‌کنم، دقيقه‌ای بعد پشيمان می‌شوم و به راهی دیگر پناه می‌برم و  آنقدر اين پا و  آن پا  می‌کنم و در جا می‌زنم، که کلافه می شوم. عاقبت هم  بدترين راه حل ممکن را بر می گزينم و بعد در مقابل عمل انجام شده‌ای قرار می‌گیرم که برای رهايی از آن نه راهی به پيش دارم و نه به پس. برخلاف گذشته اما،  در ايجاد اين وضعيت  مستقيما  نقشی نداشته ام. اين ديگران   بودند که مرا در اين مخمصه گرفتار کردند. مقصر  چه کسی بود؟

مقصر شايد اين دو باشند که جعبه به اين بزرگی را چنان ناشیانه  در پاگرد اين پلکان به اين کوچکی چرخانده اند که ديگر نه راهی به جلو مانده است و نه به عقب. گناهکار شايد  هم  کارمندان اين بخش از  شهرداری باشند  که هميشه  ياغايبند و يا مريض و در نتيجه حل مشکل من  بايد به دست اين دو کارآموز بيافتد .

  اما نه. مقصر هيچ  کس غير از تصوير او  در آيينه نبود. گناه بر بر گردن او بود که  ساعت ها جلوی آن می‌نشست، دست به گردن برهنه‌اش می‌کشيد، با حرکت تند  سر،  موهایش را بيکباره روی شانه چپ‌اش می‌ريخت و  دندانه های شانه در را آيينه گم می کرد.

اگر بخواهم  منصف باشم بايد اقرار کنم، که اين بار هم   صليب اين گناه را خودم بر دوش می کشم . صليبی که  با دست خود تراشيده ام. می دانيد؟ من با آدم ها  با خودم و  با هر کاری که می کنم مشکل دارم . شغلم نوازنده‌ گی است. نوازنده بدی هم نيستم . مشکلم هم  از همين جا آغاز می شود. بد بودن نيست که آزارم می دهد . اشکالم متوسط  بودن است.نوازنده‌ای متوسط در يک گروه متوسط. ." سولیست!" آن کلمه‌ی  جادويی بود که طنين آهنگش در گوشم مرا از خود بی خود می کرد!

  نه راه به پيش داشتيم و نه به پس. صدای خشک کشيدن چوب بر ديوار گچی در گوش طنين می انداخت. جايی در پاگرد راه پله‌ای تنگ گير کرده بوديم. بايد برای بیرون رفتن از آن تنگنا فکری می‌کردند. فکر نمی‌کنم که راه نجات در دست اين دو باشد. به جای يافتن راه چاره هر کدامشان تلاش می‌کرد گناه را به گردن دیگری بياندازد. آنها نمی‌دانستند که گناه به گردن آن روز بود... آن روزی که او را موقع ورود به خانه‌اش ديدم. ناآشنا  سعی می‌کرد کليدی را در قفل در بچرخاند، به تلاش دست‌هايش نگاه می‌کردم که  سر بر گرداند و نگاهم کرد. همان يک نگاه کافی بود که  چشمانش در ذهنم برای هميشه حک شود. ساعت  نه صبح بود. هر روز همين موقع از آن‌جا می‌گذشتم. تا آن روز او را در آن جا نديده بودم.  بود و من نديده بودمش و يا تازه به آن خانه آمده بود. نمی‌دانم. از آن روز به بعد، هر روز او را در همين موقع در حال ورود به آن  خانه می‌ديدم.  نگاهمان اين اواخر باهم آشنا شده بود.

 يک روز برفی بود، دومين روزی که او را موقع باز کردن در نمی‌ديدم . جلوی خانه  از سرعت قدم‌هايم کاستم .  نگاهم  يخ زد.  برف روی زنگ‌ها را پوشانده بود. روی يک  زنگ قلبی سرخ از زير برف‌ها بيرون زده بود. زنگ را فشار دادم. در باز شد. از پله‌ها بالا رفتم و در طبقه سوم آنقدر پشت درمنتظر ماندم که همسايه از در نيمه‌باز سرک کشید. 

  خواب آلود جلویم ایستاده بود، درچارچوب در نيمه باز. لباسش  آنقدر نازک بود که سردم شد. از ديدنم در آنجا، فکر می کنم، تعجب کرد ه بود. سرخ شد يا انعکاس نور قرمز راهرو بر روی صورتش بود؟ آشنا سلام کرد. سلام کردم ، از جلوی در کنار رفت. داخل شدم.

نه راه به جلو بود نه به عقب.  بی‌وزنی عذاب‌آور است. بی‌وزن  بودن داخل حجمی مرده اما وحشتناک است. تکان‌های شديد و عقب و جلو شدن. يکی از عقب و ديگری از جلو فشار می‌آورد. تلاشی بیهوده که تنها نتيجه‌اش خنثی کردن نيرو‌های يک ديگر بود.آنها دستپاچه بودند. تلاش می‌کردند بدون آنکه کسی از قضيه بويی ببرد خود را از مخمصه خلاص کنند.
 
گير افتادن در اين مخمصه ، اصلا به آنها ربطی نداشت اگر که من او را بعد از آن روز بدست فراموشی سپرده بودم. مثل  کسان ديگری که بدرونشان سر کشيده و رفته بودم. در او اما، چيزی بود که   مرا هر روز به سمت آن خانه‌ می‌کشاند. در اتاق‌اش يک تخت، يک صندلی و يک آيينه بود. اتاق نيمه تاريک و گرم بود. در را که پشت سرش بست لباسش را درآورد و عريان روی تخت دراز کشيد، با حالتی منتظر دستش را زیر سرش  گره زد. عرق کرده بوديم. سرم روی سينه‌هايش افتاده بود، انگشتانش در موهايم پنهان شده بود، آنها را بهم می‌ريخت و زمان در بستر او خاک می شد.

اگر آنچه بود تنها به سادگی يک شهوت بود و بعد از آنکه آنرا در اتاقش چال کرده بودم، می رفتم و اگر او آن روز قبل از هر چيز،  دستمزدش را طلب کرده بود، شايد برايم  صفحه ی مچاله شده ديگری می شد که نيم نوشته  کنده بودم. اما نه من رفتم و  نه او  تقاضايي داشت؛ آرام برخاست  پيراهنم را تنش کرد ، دکمه هايش را نبست، نيمه برهنه جلوی آيينه نشست.  در آينه به تصوير گردنش دست کشيد.  در موهايش که بر روی شانه چپش ريخته بود و در روز های که از پی هم می آمدند و می گذشتند غرق  می شدم و به خواب می رفتم،. نمی دانم تا کی؟  وقتی بيدار می شدم هنوز آنجا جلوی آيينه نشسته بود و در آيينه به من نگاه می‌کرد.

نه راه به جلو داشتم نه گريزگاهی به عقب. هيچ کدام جرات نگاه کردن به من را نداشتند.  حرکات ناشيانه‌شان مرا بيشتر هراسان کرده بود. يکی از جلو و ديگری از پشت  زور می آوردند .  بايد قبل از اينکه ساکنان خانه می‌آمدند مرا از آنجا بیرون می‌بردند. تصور جماعتی که اطرافم های و هو کنند به وحشتم می‌انداخت. سالهاست که  ازآدم ها ‌وحشت دارم .

يک روز از من پرسيد: آن شاه که چشم اطرافيانش را کور می‌کرد که بود؟ جواب دادم :  نادر شاه. گفت: حتم داری که از قبيله تو نبود؟
حتم داشتم که از قبيله نادر نبودم. برایم ديگران آنقدر بی‌اهميتند که حتی حاضر به کور کردن چشمشان هم نبودم. من تنها از همهمه و جمعيت وحشت داشتم.،از آدم ها و حرف هايشان، از تلاش ها  و دست و پا زدن هايشان. تلاش برای  متمايز ساختن خود از ديگران،  دست و پا زدن برای اثبات خويش. قاب های خالی که  برای تعريف خود، هميشه بواسطه نياز داريم. به جمع و تفريق‌های پی در پی . اينجا حداقل خوشحالم که ديگر چشمم به آدم‌ها نمی‌افتد و حالا هم تمام ‌ترسم  از اينست که يکی از ساکنان خانه بخواهد پايين بيايد و يا يکی بالا و آنوقت...
 
اگر دلم نمی‌خواست که هر روز برهنه جلوی آيينه بنشيند و دست به گردنش بکشد وموهايش را با حرکت سر به روی يک شانه بريزد، اينجا نبودم. اين را يقين دارم. اگر برای او مشتری عادی  مثل صدها مشتری ديگرکه می‌آمدند ، خود را استفراغ می کردند و می‌رفتند، می‌ماندم، همه چيز  شکل ديگری پيدا می‌کرد.  اما برای من يک عمر گوشه صحنه  گم شدن کافی بود.  اکنون تکنوازی بودم در ارکستر مشتری‌های او!
 
نه راهی به جلو مانده بود و نه  به عقب. تا حالا  اين را نمی دانسته ام که  سمفونی مرگ تکنوازی نداشته است. بیهوده تقلا می‌کردم که راه نجاتی پیدا کنم. فرار از مخمصه‌ی جامدی که در آن گیر کرده بودم، برایم شبیه آرزویی دست نیافتنی شده‌ بود. آرزویی شبیه آرزوهایی که انسان يقيين دارد که هیچگاه به آن‌ها دست پيدا نمی‌کند ولی با وجود اين يک عمر را برايش به آتش می کشد. تلاشی بزرگ  برای رسيدن به هيچ چيز.
 
تنها راه نجات، گذشت از او بود. کاری که توانش را نداشتم. از او شايد می‌توانستم بگذرم. ازخلسه‌ی آبی هم خوابگی‌اش، از صدای نفس‌های برهنه‌اش، از همه چيزش، اما از نشستنش در برابر آيينه و از تصوير دستی که گردنی برهنه را نوازش می‌کرد نمی‌توانستم بگذرم. نتوانستم و نگذشتم و الان اينجا هستم .
 
پشيمانم ؟ نمی دانم. اما نگذشتم و ماندم و اجازه دادم که سرنوشتم به دست ديگران رقم بخورد. نمی‌دانم که چند روز گذشته بود که آقای "ج" متوجه اختلال در دستگاه کسب و کارش شد. هنوزهم نمی‌دانم که آيا وجودم بود که او را آزار می‌داد يا برای او تنها سلامت سيستم اش اهميت داشت.  اوایل چند بار محترمانه و با زبانی خوش سعی کرد به من بفهماند که مزاحمم.  بی‌توجهی مرا که ديد، زبان به فحاشی گشود و بعد تهديد بود و بعد هم ...
 
نه راهی به پيش مانده بود و نه به جلو.  آن‌قدر بی‌تجربه بودند که در شرايط بحرانی از تصمیم گیری عاجز می‌شدند. راه به روی همه‌مان بسته بود. آنها در چارچوبی لیز و من در چارچوبی تنگ گیر کرده بودم . بن‌بست‌هایی که یکی به دیگری ختم می‌شد.

چارچوب آنها بوی عرق تن می‌داد و خاکستری بود. چارچوب من بوی لش مرده می‌داد و هیچ روزنه‌ی نوری نداشت. چارچوبی که آنقدر حسابگرانه ساخته شده بود که درست قواره‌ی تن من بود وامکان هيچ حرکتی را به من نمی‌داد. دورتا دورم را دیواره‌ی صیقل خورده‌ی یکنواختی فراگرفته بود.

نه، يقين دارم. از اينکه نتوانستم و از او نگذشتم پشيمان نيستم. برای يک با ر هم که شده در زندگيم متزلزل نيستم . خوشحالم که نرفتم و آنجا ماندم. خو شحالم که آخرين تصويری که در ذهنم نقش بسته است تصو ير نگاه اوست در آينه. دستی که زنانه گردنی برهنه را نوازش می کند. مو های اش همچنان روی شانه چپش ريخته و تا روی پستان هايش را پوشانده است.

 اشتباه می کنم. اين آخرين تصوير نبود. دستی در آينه پيدا شد . دستی که با گل دانی  به طرف سر من پايين آمد. آرام آرام. تصويری که بر روی تصوير او در آينه افتاده بود. حالا خوب به ياد می آورم،آخرين تصوير، تصوير زنی نيمه برهنه  در آينه بود که با موی پريشان، مات، به مردانی سياهپوش که پيکر بی جان مرا را در تابوت می گداشتند خيره شده بود.  دلم می گيرد .دوست نداشتم که هيچ چيز تصوير او را در آينه مخدوش کند.                       برلين تابستان 2007

 

Posted by darya at 10:28 AM

July 06, 2007

آيينه

 

 

 

 

 

 صورتک قسمتی از خودآگاه است که از طرف خود با جهان خارج سخن می‌گوید . صورتک با طبقه اجتماعی, شغل, فرهنگ و ملیت شکل می‌گیرد. انسان در موقعیت‌های مختلف از صورتک‌های گوناگون استفاده می‌کند، اما یک صورتک عمومی را می‌پذیرد که متعلق به سنخ کنشی برتر اوست.از ویکی‌پدیا       

 

 

Posted by darya at 04:00 PM

July 02, 2007

مجموعه عکس

 "کابوس های روی ديوار"

 واژه ها عين فاسقه هايی لخت توی دود، می پرند بيرون از دهانم... ماياکوفسکی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Posted by darya at 04:01 PM