موقعی که عکس ها رو می گرفتم نمی دونستم که يک قطره آب اين قدر بزرگه...

چه قدر به تو محتاجم!
هنگامی که فصل گريه می رسد،
چه قدرها که بايد پی دستانت بگردم
در خيابان های شلوغ خيس...
نزار قبانی
خاک سنگين است
ساقه ی دست های او ترد.
ما شکستيم

يک ساعت و يازده دقيقه به نيمه شب باقی مانده بود. در اتاقی تاريک، پشت دريچه ای بسته نقاشی برای هميشه نقشی خاموش شد. هيچ شمعی روشن نبود.
به ياد شيوا بنی فاطمی که زود رفت.
Herbert Grönemeyer
......
..Wir waren verschworen
wren freinander gestorben
haben den Regen gebogen
und Vertrauen geliehen.
Wir haben versucht
auf der Schussfahrt zu wenden
nichts war zu spt
aber vieles zu frh
.......