دریاروندگان: January 2008 Archives

January 04, 2008

يک داستان بلند

                                                     

 قبل از اينکه استکان چايی را سر بکشد، حبه قند ديگری در دهان گذاشت. استکان خالی را روی نعلبکی گذاشت، آنرا روی زمين کمی به جلو سراند. سرش را بالا آورد نگاهی به بچه‌ها که دور مادرشان نشسته بودند کرد و گفت: يکی از اينا رو با خودت ببر، خرج زيادی هم نداره چند تا گوسفند...

 

Posted by darya at 06:53 PM