
قبل از اينکه استکان چايی را سر بکشد، حبه قند ديگری در دهان گذاشت. استکان خالی را روی نعلبکی گذاشت، آنرا روی زمين کمی به جلو سراند. سرش را بالا آورد نگاهی به بچهها که دور مادرشان نشسته بودند کرد و گفت: يکی از اينا رو با خودت ببر، خرج زيادی هم نداره چند تا گوسفند...