بعضی وقتها به جز اين چيزی نمیخواهم که از اينجا بروم و به پاريس بيايم، حس کنم که تو چگونه دستهايم را لمس میکنی ، تو چگونه مرا با گلها در خود میپوشانی و باز دوباره ندانم از کجا میآيی و به کجا میروی. برای من، تو از هندوستان میآيی و يا شايد جايی باز هم دورتر، تاريکتر از سرزمينی قهوهای. تو برای من کويری و دريا و تمام چيزهايی که پر از رمز است. من هنوز از تو چيزی نمیدانم و به اين خاطر برایت دلنگرانم و نمیتوانم تصور کنم که تو عملی را انجام میدهی که ما ديگران، هم آن کار را میکنيم. من بايد قصری برای خودمان داشته باشم و تو را پيش خودم بياورم، تا تو بتوانی آقای جادويی من در آنجا باشی. ما قالیهای زيادی در آنجا خواهيم داشت و موزيک و عشق میآفرينيم...
از نامه Ingeborg Bachmann به Paul celan