دوست دارم، دوست دارم، دوستت دارم
نمیتوانم به آغاز دریا برگردم
و نه یارای رفتن به پایان دریا را دارم. حرفی بزن!
دریا مرا تا کجا در تمنایت خواهد برد
و تا چند جانداران خرد در فریادت بیدار خواهند شد؟
مرا بدار تا خوراک کبک و میوهی توت را در ستارهی زحل
بر آتشزنهی زانوانت به دست آورم.
دوست دارم، دوست دارم، دوستت دارم
اما نمیخواهم بر موجهایت سفر کنم
مرا بگذار، همانگونه که دریا صدفهایش را
بر کرانهی تنهایی بیآغاز وامیگذارد.
عاشقی بد اقبالم
نه میتوانم به سویت بیایم
و نه میتوانم به خودم برگردم.
دلم بر من شوریده است.