دریاروندگان: November 2008 Archives

November 28, 2008

سراب

مردمانی ناتوان که بطور معمول قادر به انجام هيچ عملی نيستند، ساده ‌انديشانی  که در سطح شناورند و عميقترين نقطه ذهنشان بند انگشتی عمق ندارد. آنان به يکباره شجاع می‌شوند و با شمشير چوبی در دست حمله می‌کنند و دست به پوچ ترين اعمال می‌زنند، تنها به اميد مدالی مسين ازدستانی موميايی.

- چشمهايت را ببند تا نبينی، ياد بگير که نبينی هزار بارت گفته بودم.

- نه تنها چشم هايم بسته است که دماغم را هم گرفته ام بوی گه همه جا را برداشته است.

آنچه احساس می کنم ، بی‌شهامتی گسترده‌ايست، احساس انزوايی تحمل ناپذير... فقدان کامل خواست و آرزو.

بودلر

Posted by darya at 02:12 PM

Langston Hughes

Auch ich singe, Amerika 

Ich bin der dunklere Bruder

Sie schicken mich in die Küche

  Wenn Besuch kommt 

 Aber ich lache

Und esse gut

Und werde stark

Posted by darya at 01:55 PM