لب آب روی لبه سمنتی کنار رودخانه نشسته بود. نشستم کنارش. پاهايم را آويزان کردم روی آب. سوز سردی از روی آب برمی خواست. نگاهش کردم، گفتم: هوا سرد شده است!
نگاهم نکرد.نفسش را با بخار از سينه بيرون داد، گفت: امشب حتما برف خواهد آمد.

زمان
آن طرف خیابان از پیاده رو می گذشت
صدایش کردم
سرش را بالا گرفت
نیشش را باز کرد
و
گذشت...