December 15, 2008

آتش

لب آب روی لبه  سمنتی کنار رودخانه نشسته بود. نشستم کنارش. پاهايم را  آويزان کردم روی آب. سوز سردی از روی آب برمی خواست. نگاهش کردم، گفتم: هوا سرد شده است!

نگاهم نکرد.نفسش را با بخار از سينه بيرون داد، گفت: امشب حتما برف خواهد آمد.

Posted by darya at December 15, 2008 12:46 PM