آتش
لب آب روی لبه سمنتی کنار رودخانه نشسته بود. نشستم کنارش. پاهايم را آويزان کردم روی آب. سوز سردی از روی آب برمی خواست. نگاهش کردم، گفتم: هوا سرد شده است!
نگاهم نکرد.نفسش را با بخار از سينه بيرون داد، گفت: امشب حتما برف خواهد آمد.
Posted by darya at December 15, 2008 12:46 PM